تبليغاتX
****www.senaroj.blogfa.com****رۆژ - به ره‌و دونیایکی تر

"نخست براي گرفتن کمونيستها آمدند
من هيچ نگفتم
زيرا کمونيست نبودم
بعد براي گرفتن کارگران و اعضاي سنديکا آمدند
من هيچ نگفتم
زيرا من عضو سنديکا نبودم
سپس براي گرفتن کاتوليکها آمدند
من باز هيچ نگفتم
زيرا من پروتستان بودم
و سرانجام براي گرفتن من آمدند
ديگر کسي براي حرف زدن باقي نمانده بود

هنگامي که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوين را خواندم آنچه را از اين زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و يا خوانده بودم مرور کردم ، ناخودآگاه "خون ارغوانهادر ذهنم تجلي دوباره يافت . خيلي دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم ، لحظه ورود به راهروهاي 209 و انفرادي هاي آن بويي غريب و ناآشنا را حس ميکردم با خودم گفتم شايد اين بوي زندان ، بوي خفقان و بيداد باشد .
چشم بند تا خروج از 209 جزئي جدا نشدني از زنداني است که مرا به ياد کساني انداخت که سلاطين در سياهچالها چشمانشان را در مي آورند
تا بينايي ، حسي که انسان بيشترين ارتباط را با دنياي اطراف ميگيرد را از او بگيرند و حال چشمانت را مي بستند ، غافل از اينکه گاهي ديوارها مانع بينش و ديدن نميشوند .
209 يعني انفرادي ، انفرادي که قريب ترين و گمنام ترين واژه
کتابهاي قانون ماست يعني توهين ، تحقير ، بازجويي هاي چندين و چند ساعته ، بي خبري مطلق ، ايزوله کردن و در خلاء نگهداشتن ، خرد کردن به هر قيمت و هر وسيله اي . انفرادي يعني شکنجه سفيد يعني شبهاي بي پايان و اضطراب ، بعد از شکنجه سفيد شب و روز فرقي با هم ندارد فقط نبايد هيچ اخبار يا اطلاعات تازه اي به تو برسد . اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتي است که روزي چند بار در اتاقهاي سبز رنگ بازجويي طبقه اول در گوشهايت تکرار ميشود تا تو را ضربه پذير سازد و تو در سلولت وعده هاي بازجويت را در ذهن بررسي ميکني و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاقهاي سبز بازجويي شبيه اتاق جراحي تکرار ميشود و آنقدر اين عمل تکرار ميشود تا گفته هاي بازجو ملکه ذهن تو ميگردد و تو باور ميکني که چه موجود بدي بوده اي !
و هر روز که از اتاق بازجويي به سلولت
برميگردي هر آنچه در سلولت هست زير و رو شده است يا بهتر بگويم شخم زده شده است ، خمير دندان ، صابون ، شامپو ، پتوهاي سياه بد بويت ، موکت رنگ و رفته و حتي ليوان چندبار مصرفت را بدنبال چيزي جابجا کرده اند . شايد به دنبال ردي از لبخند ، اميد ، شادي ، آرزو و خاطره ميگردند تا مبادا پنهان کرده باشي ، و هر شب که تو در روياي ديدن دوباره مهتاب به ديوار سلولت چشم ميدوزي چيزي مانند شبح از دريچه کوچک سلولت سرک ميکشد و تو را زير نظر ميگيرد ، مبادا به "خواب شيرين" رفته باشي و يا در روياي شبانه ات مادر بر بالين فرزند آمده باشد و در آن تاريکستان لالايي را مرهم زخمهاي فرزند نموده باشد.
به ديوارها که چشم ميدوزي به يادگاريهايي که ميهمانان قبلي سلولت از خود به جا
گذاشته اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار ، همه به اينجا سري زدند . گويي درون 209 عدالت در حق همه به طور مساوي اعمال شده است چون اينجا فارغ از قوميت ،
فازغ از جنسيت ، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه اي همه به گونه اي مساوي به زندان مي آيند .
از سلولهاي انفرادي تا سلولهاي عمومي تنها بيست تا سي متر فاصله است که بعضي ها چند ساله و بعضي ها چند ماهه طي ميکنند ، سلول عمومي يعني ديدن و حرف زدن با انسانهايي شبيه خودت يعني شنيدن صداي انسانهايي که بايد صدايشان شنيده شود ، سلول عمومي يعني نوشيدن يک ليوان چاي داغ يعني رفتن به حمام به دلخواه خودت ، سلول عمومي يعني اجازه اصلاح سر و صورت و براي بعضي ها يعني اجازه ديدن چشمان نگران عزيزان ، پشت ديوارهاي شيشه اي و براي من يعني رفتن به هواخوري بعد از ماهها ، بعد از ماهها براي اولين بار به هواخوري رفتم ، هقته اي سه بار و هر بار 20 دقيقه ، هواخوري اتاق کوچکي بود با ديوارهاي بلند و سقفي نرده کشي شده و مشبک ، براي من که آسمان و خورشيد را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگريسته بودم اينجا گويي آسمان را پشت ميله ها زنداني کرده بودند .خورشيد دزدکي به گوشه اي از هواخوري سرک کشيده بود و انگار او هم ميدانست که نبايد به ديوارهاي امنيت ملي نزديک شد ، دوربيني هم بالاي سرمان تند و تند ميچرخيد تا همه جا را زير نظر داشته باشد ، مبادا با خورشيد خانم نگاهي رد و بدل کنيم و چشمکي بزنيم که به حساب
"ارتباط با بيگانگان" گذاشته شود و يا به نسيم بگوييم "حال همه ما خوب است" و اين خبر موجب "تشويش اذهان عمومي" گردد و ديوارهاي هواخوري نيز آنقدر لکه هاي ناشيانه رنگ بر آنها ديده ميشد که ديوارها را بد منظر کرده بود "هر چند که زيباترين ديوارها اگر ديوار يک زندان باشند باز شايسته تخريبند" .

ديوارهاي 209 رسالت خطير خود يعني جدا کردن
زندانيان از يکديگر را به خوبي انجام نداده بودند . اينجا ديوارها قاصد دوستي و نامه رسان شده بودند ، پس بايد مجازات ميشدند و هر هفته بر تن ديوار رنگ تيره تر ميکشيدند تا در نهايت روزي با سنگ سياه نقش پوشش کردند . ديوارهاي هواخوري براي زندانيان تخته سياه ، روزنامه ديواري و حتي ترک ديوار نقش صندوق پست را ايفا ميکرد و پيام زندانيان را به هم ميرساند . ديوارها پر بود از خبرها و اسامي دانشجوها ، آنها که از تير ماه 78 ، نه نه...!! ، دورتر... از 16 آذر آمده بودند ، آنها که سالهاست پاي ثابت انفراديها هستند و با جسارت تمام مينوشتند "دانشجو ميميرد ذلت نمي پذيرد" و اسم دانشگاه خود را زيرش مينوشتند . جوان ديگري آرم ان جي اويشان را با ظرافت تمام روي ديوار طراحي ميکرد هر چند بار رنگ ميزدند اما او دوباره و چند باره ميکشيد و کساني هم طلب اخبار ميکردند . من هم روزي بر ديوار هواخوري نوشتم سلام ، با خودم گفتم "سلامت را نخواهند پاسخ گفت" ولي خيلي زود نوشتند ، "سلام شما؟!" و دوستي هايمان آغاز شد ، از دانشجوها گرفته تا زنداني القاعده اي که بعدها در رجايي شهر معلم زبان انگليسي ام شد ، کلي دوست "ديوارگي" پيدا کرده بود و روزي که انفراديها پر شده بود و جا براي تازه واردها کم آمد به ناچار خيلي ها را در يک سلول جمع کردند و انگار سالها بود که همديگر ار ميشناختيم . پلي تکنيکي ها ، تحکيم وحدت ، مسيحي ها ، ترک ، بلوچ ، کرد و... ، انگار سالها بود همديگر را ميشناختيم ، يکي آرايشگر ميشد يکي آشپز ، تا صبح مي نشستيم و از دردهاي جامعه ميگفتيم ، هر چند دردهايمان مشترک بود اما تا صبح صحبت ميکرديم و صبح ما را صداي گريه سيد ايوب زنداني بلوچ بغل دستي که سالها اينجا بود به خود مي آورد ، آنقدر کسي فريادش را نشنيده بود که به خدا نامه مينوشت و در هواخوري ميگذاشت و با صداي گريه او سکوتي سنگين بحث ما را خاتمه ميداد و گاهي صداي پاشنه کفش زني ما را به سکوت وادار ميکرد ، از فرط خوشحالي و هيجان از سوراخ کوچک در ، يا از لاي پره هاي رادياتور سلول 121 به بيرون نگاهي مي انداختيم ، زني بود که با چشماني بسته به سوي اتاق بازجويي ميبردنش ، چادري به سر داشت که دهها ترازو بر چادرش نقش بسته بود ، قامت او ترازوهاي عدالت را کج و معوج و نابرابر نشان ميداد . اين صداي آشناي پا، اعلام حضوري موقرانه بود تا به ما بگويد اينجا هم زندگي و مبارزه بي صداي پاشنه هاي بلند معنايي ندارد ، کمي تامل و ساعتي فکر کردن ميخواهد تا متوجه شوي همه يکي بوديم .
اتاق بازجويي مان  همان اتاقي بود که راننده هاي شرکت واحد و معلم ها بازجويي شده بودند ، ميز بازجويي همان ميزي بود که دانشجوها بر روي آن يادگاري نوشته بودند و تختي که من روي آن ميخوابيدم ، همان تختي بود که
"عمران" جوان بلوچ قبل از اعدام رويش نوشته بود دلم براي کوير تنگ شده ، چشم بندمان هم همان چشم بندي بود که اعضاي کمپين يک ميليون "فرياد خاموش" به چشم داشتند ، پس نبايد غريبگي کرد و نبايد همديگر را فراموش کرد ، اينها همه يک جورهايي آشنايند ، اينجا همه چون شمايند ، راستي ، فکر کن شايد فردا نوبت تو باشد
...

معلم و فعال حقوق بشري محکوم به اعدام
بند بيماران عفوني
(5)
زندان رجايي شهر کرج
فرزاد کمانگر
- 10/3/87



1-برتولت برشت - در هنگامه نازيها
2-
"خون ارغوانها" سروده اي است از ارغوان هميشه سرخ بيژن جزني
3-شعر زيباي " سلام " سروده شاعر معاصر آقاي سيد علي صالحي

بندي بند 209
نامه اي از فرزاد کمانگر

تاريخ :11/4/87

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/7/4 کاتژمێر 0 قبل از ظهر |

این عباس آقای پالیز دار مادر مرده عجب رایحه خوش خدمتی از خود به در کردند!

نوش جانشان اسب های دختر خانم رفسنجانی،روزی 100هزار تومان آن هم  هندوانه ناقابل مگر چه ایرادی دارد.اما  گلاوێژآن دختر مهابادی ،کارگر کوره پز خانه وقتی به او تعرض شد و در مقابل فشارهای روحی ناشی از تعرض تاب نیاورد و جسم نحیف خود را به دست آتش سپرد،اگرپدرش درآمدی در ماه 100هزار تومان داشت،حاضر میشد دختر 15 ساله اش را برای کارگری بفرستد؟

دانشگاه علوم قضایی آن هم از نوع خواهرانه اش زده اند!مبارک است!

اما با ساپورت نجومی600 ملیاردی!با این پشتوانه مالی دانشکده!!!هر روز بر خود فروشی زنان ایرانی افزوده خواهد شد علاوه بر صدور دختران برای شیخ نشینان عرب می توانند به جاهای دیگر عالم صادر کنند

بگذاریدفقط درصادر کردن نفت و گاز  در رده های بالا نباشیم!

آیت ا... مکارم شیرازی با آن آقا زاده هایشان سلطان شکر لقب گرفته اند! بگذارید کارگران نیشکر هفت تپه

بگویند:ما گرسنه ایم!!!

بنیاد نهج البلاغه هم مبارکشان 500 دستگاه پرشیا!!! اما چرا علی برادرش عقیل را ساپورت مالی نکرد!دست او را بر آتش نهاد و گفت :می خواهی در این آتش بسوزم.

با تاراج این رقم های نجومی یاد کودکان معصومی می افتم که در سرمای زمستان با کفش های پاره و بی جوراب قدم به کلاس درسم گذاشته اند.

 متن کامل سخنان اخیر درباره نقش برخی از سران نظام در مفاسد اقتصادی‎‎

 ‏[…] چرا ما نمی توانیم با مفاسد اقتصادی برخورد کنیم چون سران بزرگ مملکت در این رابطه دخیل هستند و در ‏حال حاضر دولت به تنهایی به مبارزه با این مفاسد برخاسته که فکر می کم نتواند موفق باشد. اگر بخواهم فقط چند ‏پرونده کوچک مفاسد اقتصادی را بگویم آنوقت می بینید که چه مصیبتی کشور را گرفته که داد رهبر را هم ‏درآورده و به خاطر بعضی مسایل رهبر باید به صورت سربسته به مردم بگوید که در کشور چه خبر است. ‏

 کسانی که به عنوان مفسد اقتصادی در کشور در حال فعالیت هستند تحت حمایت شاهرودی رئیس قوه قضاییه قرار ‏دارند. وقتی طی ۱۶ سال گذشته پرونده هایی از مفاسد اقتصادی بررسی شده و مدیران به دادگاه معرفی و دادگاه ‏حکم ۵ ریال ۱۰ ریال برای متهمان داده، ببینید چه مصیبتی بر سر کشور آمده است. ‏

 پرونده شهرام جزایری هم که مطرح شد، مانند هزاران پرونده مفاسد اقتصادی دیگر است، ولی چون شهرام ‏جزایری اسامی یکسری مفاسد اقتصادی و افراد وابسته را اعلام کرد مورد ضرب و شتم قرار گرفت چرا که منافع ‏بسیاری از علما و سران به خطر افتاده بود.‏

 در حال حاضر ۱۲۳ پرونده مفاسد اقتصادی کشور در کمیته تحقیق و تفحص مجلس در دست بررسی است ولی ‏اگر بخواهیم پرونده واقعی مفاسد اقتصادی را بیان کنیم، اصلاً نمی توانیم باور کنیم.‏

 ‏[مجلس خواست از خود قوه قضاییه تحقیق و تفحص کنند، که مخالفت کردند و نگذاشتند] به رهبر انقلاب متوسل ‏شدند. مقام معظم رهبری نوشتند که آقای شاهرودی، همانند دیگر دستگاه‌ها در تحقیق و تفحص عمل گردد. ‏کمیته‌بندی‌ها صورت گرفت و در دستگاه قضایی کمیته‌بندی شد و هر کمیته‌ای در یکی از دستگاه‌ها مستقر شد. ‏برای مسائل اجرایی این تفحص هم، ما مستقر شدیم در سازمان بازرسی کل کشور. ‏

 نامه‌نگاری کردیم، اما برخلاف فرمایش مقام معظم رهبری، با وجود نامه‌هایی که ما زدیم و نامه‌هایی که […] مثلا ‏ما گفتیم مسئله فروش سؤال‌های کنکور چه بود؟ پرونده‌اش را بدهید که چه کسی [در این کار] دست داشت. اینها ‏پرونده‌های اصلی را نمی‌دادند که ببینیم چه کسی دست داشت، پرونده‌های فرعی را می‌دادند. خلاصه ما هم دست ‏پیدا کردیم به کدهایی […] به جاهایی که رسیدیم، مرخصی‌ها شروع شد […] خلاصه ما فجایعی که اتفاق افتاده در ‏جمهوری اسلامی را دیدیم. خدا را شاهد می‌گیرم که شبها خوابم نمی‌برد. گریه‌ام می‌گرفت که ما این‌همه شهید ‏دادیم، این‌همه مصیبت‌ها مردم کشیدند. حالا بدون توجه به این‌همه فقر و مصیبت‌ها و مشکلاتی که مردم دارند، ‏کسانی که مردم پشت سرشان نماز می‌خوانند، رفته‌اند این کارها را کرده‌اند؟ خدا شاهد است خوابم نمی‌برد، هفته‌ها ‏خوابم نمی‌برد، روزها خوابم نمی‌برد.‏

 خلاصه دیدم که یک آقایی آمده و نامه زده که پسرش معلول جسمی است. گفته می‌خواهم یک مؤسسه توانبخشی بزنم ‏که پسرم هم برود در آن مؤسسه توانبخشی، دم دست خودم باشد. ۱۰۰ تا، ۲۰۰ تا، ۳۰۰ تا معلول را نگهداری ‏کنیم در آنجا، پسرم هم مسئول آنها باشد. گفتند: باشد، خدا پدرت را بیامرزد. مؤسسه را که ثبت کرده و کارش را ‏استارت زده، نامه زده به آقای […] گفته که من ساپورت نیاز دارم، نمی‌توانم خرج کنم که، باید نظام به ما کمک ‏کند. چه‌کار کنیم؟ فلان معدن را، معدن سنگ دهبید فارس را بدهید به این آقا. آقا این سنگ مرمر بهترین سنگ ‏مرمر دنیاست، از منابع انفال جمهوری اسلامی است. بدهیم به شما؟ بله، بدهیدش به من. معامله انجام شد و این ‏معدن را به این آقا واگذار کردند. دوباره بعد از یک مدت گفت آقا این معدن کافی نیست، معدن […] زنجان را هم ‏بدهید به ما. چهار تا را که ما پیدا کردیم، چهار تا معدن را یک آقایی از علما گرفته، که مردم هم پشتش نماز ‏می‌خوانند متأسفانه. ‏

 ‏[یکی از حاضر خواستار اعلام اسم فرد می‌شود] اگر اجازه بدهید، اسم نبرم. شاید بعضی‌ها خدای نکرده … [تعداد ‏بیشتری خواستار اعلام اسم فرد مورد اشاره می‌شوند] خب بعضی‌ها معتقدند که اگر اسم بیاورید مردم نسبت به ‏مذهبشان بی‌اعتقاد می‌شوند. من این اعتقاد را ندارم ها… مردم ما مذهبشان پایه و اساسش وصل نیست به علما، ‏ولیکن بعضی‌ها چون این اعتقاد را دارند من مراعات می‌کنم… [اعتراض جمعی. یکی از دانشجویان می‌گوید ‏بگویید تا پشت سرش نماز نخوانیم.] نه دیگر، اگر بنا باشد ما بگوییم و شما نماز نخوانید که نمی‌شود… [ادامه ‏همهمه] باشد، من چند موردی را اسامی‌اش را می‌گویم. این یکی که عرض کردم، آقای امامی کاشانی است. استاد ‏اخلاق و چه و چه و از این مسائل.‏

 عرض شود خدمتتان که، یک دانشکده‌ای را رفته‌اند از مقام معظم رهبری اجازه‌اش را گرفته‌اند که برای خواهران ‏دانشکده علوم قضایی می‌خواهیم بزنیم در قم. چیز خوبی است که خواهران هم در آن فضا حضور داشته باشند، اگر ‏متهمی از خواهران [بود] از او بازجویی کنند و از این حرفهای اینطوری. خلاصه نظر آقا را گرفتند که این ‏دانشکده تأسیس شود. آقا استقبال کردند و مجوز صدور دانشکده را دستورش را دادند. مؤسسه این دانشکده بلافاصله ‏بعد از گرفتن مجوز رفتند دنبال ساپورت‌های مالی‌اش. [نوشتند:] جناب آقای نعمت‌زاده، محبت فرمایید در جهت ‏حمایت از تأسیس این دانشکده، کارخانه لاستیک دنا را کارشناسی کنید جهت این دانشکده. آورند کارشناسی رسمی ‏دادگستری را، چون آقایانی که این مؤسسه را تأسیس کرده بودند در دستکاه قضایی هم بودند، آن کارشناسان رسمی ‏دادگستری هم می‌ترسیدند که قیمتی تعیین کنند که به اینها بر بخورد، حتما باید قیمتی می‌گفتد که خوش به حال اینها ‏بشود. زدند ۱۲۶ میلیارد. در صورتی که ما معتقدیم ۶۰۰ میلیارد هم بالاتر بود. تازه، ۱۲۶ میلیارد که ویلاهایش ‏در شمال را نزده‌اند، اصلا در آمار نیاورده‌اند، زمین‌های شیرازش را در آمار نیاورده‌اند، پول نقد موجود در ‏حسابش را هم در آمار نیاورده‌اند، این طوری به ۱۲۶ میلیارد واگذاری کردند. ‏

 آن آقا نامه نوشتند که آقای نعمت زاده: محبت کنید تخفیف منظور فرمایید. آقای نعمت‌زاده هم نوشتند ۵۰ درصد ‏تخفیف [خنده حضار] از مال بابایش می‌خواست ببخشد. دوباره نوشتند که محبت کنید تخفیف دیگری منظور ‏بفرمایید. خلاصه پنج بار نامه‌نگاری انجام شده، معدن ۱۲۶ میلیاردی به ۱۰ میلیارد واگذار شد. بعد از آن دوباره ‏نوشتند که ما حالا امکان پرداخت این پول را نداریم، ترتیباتی فراهم نمایید تا امکان پرداخت این پول برای ما فراهم ‏شود. نوشتند که ۸۰ درصدش را اقساط بلندمدت و ۲۰ درصد یعنی ۲ میلیاردش را هم نقدی پرداخت کنید. گفتند ما ‏آن ۲ میلیارد را هم نداریم نقدی بدهیم، ما بررسی کرده‌ایم که اموال کارخانه لاستیک دنا به این مقدار می‌رسد، از ‏شما مهلت می‌خواهیم که اینها را بفروشیم تا بتوانیم این پول را بدهیم. گفتند که باشد، سفته‌ای ارائه بدهید به مدت ۹ ‏ماه و ما این را نقد از شما می‌پذیریم. گفتند آقا پول هم نداریم که سفته بخریم! نوشت که آقای محمدتقی بانکی، ‏مدیرعامل سازمان صنایع ملی ایران، ۲۳ میلیون تومان از صندوق سازمان صنایع ملی ایران برداشت کنید و سفته ‏بخرید، بروید آیت‌الله فلانی و فلانی امضا کنند و کارخانه را تحویلشان بدهید. و بعد از چند وقت دیدیم که کارخانه ‏هم در بورس فروخته شد و واگذار شد که به آن پشت پرده‌ای‌هایی که اینها را هدایت می‌کنند. اینها آلوده دست آنها ‏شده‌اند، [کسانی] مثل آقای گنجی. نه، آن گنجی سیاسی را نمی‌گویم، آن آقای گنجی [را می گویم] که صاحب ‏کارخانه مهرام است و تمام کارخانه‌های سرایه‌گذاری بانک ملت و سرمایه‌گذاری‌های بانک صادرات و چه و چه. ‏واگذار شد به آنها و رفت، چند میلیارد هم زدند به جیب و رفتند. این که عرض کردم لاستیک دنا، مال آقای یزدی ‏بود - آقای محمد یزدی رئیس قوه قضاییه - در زمان ریاستش و آقای محمدعلی شرعی نماینده خبرگان استان قم.‏

 مجددا آقای یزدی برمی‌دارد می نویسد که جناب آقای فروزش، حمید ما بیکار است! ترتیبی اتخاذ فرمایید که از ‏جنگل‌های شمال جهت صادرات چوب بهره‌مند گردد. آقای حمید یزدی، پسر آقای یزدی، مدیرکل حوزه ریاست قوه ‏قضاییه بود در آن مقطع. و متأسفانه جنگل‌های شمال را [این طوری] به تاراج بردند و رفتند. یعنی طوری شده بود ‏که در این پرونده من دیدم که یکسری مردم بیچاره شمال که حق قانونی‌شان بود، و به اندازه هیزمشان و به اندازه ‏مصرفشان چوب انبار کرده بودند، یا شاید یک خورده بیشتر مصرف کرده بودند یا حتی برده بودند و فروخته بودند ‏یا انبار کرده بودند یا هرچی، [آنها را] گرفته بودند بازداشت و پاسگاه و بگیرد و بنند، که خانواده شهدا ریخته ‏بودند جلوی زندان. علت آنکه این پرونده هم ثبت شده بود، این بود که کسی به اینها را گفته بود که آقای حمید یزدی ‏چطور اینهمه چوب را به تاراج می‌برد و ما که یکی دو تا یا چند تا هیزم و چوب برداشت کرده‌ایم، شما ما را به ‏عنوان متهم گرفته‌اید؟ بعد از آن بود که دیدند دارد مشکل می‌شود، آنها را آزاد کردند. اسنادش هست، به موقعش ‏اگر لازم باشد و یک موقع دوستان اطلاعات به ما نگویند که آقا اسناد محرمانه را چرا به مردم نشان دادی و اینها ‏طبقه‌بندی دارد و چه و چه، اسنادش را هم داریم.‏

 آقای یزدی از این دست کارها در کارهای قضایی می‌کند، حالا یک وقتی بر اثر فشار مردم [عقب نشینی هایی ‏صورت می گیرد] چطوری است فشار مردم؟ اینطوری [که بالا گفتیم]…‏

 هر کارخانه‌ای ضایعات دارد، ضایعات صنعت خودرو یک چیزی نیست که بریزند بیرون یا بخواهند بازسازی‌اش ‏کنند. مثلا جک آن شکسته یا درش خط افتاده یا چراغش شکسته یا از این دست چیزها. اینها را قانون می‌گوید ‏‏”ماشین‌های کارشناسی” است و به صورت صفر کیلومتر طبق مزایده به مردم واگذار می‌شود […] ‏

 ایران خودرو می‌آید به دستگاه قضایی اعلام می‌کند که ما به همه قاضی‌ها ماشین [کارشناسی] می‌دهیم، ماشین ‏پرشیا می‌دهیم و زیر قیمت. خب چجوری؟ این ماشین کارشناسی است، ما هم تشخیص می‌دهیم که اینها را ۸ ‏تومان، ۹ تومان بدهیم. دیدیم که کارخانه ایران خودرو بدون هیچ ضابطه‌ای به قضات قوه قضاییه ماشین پرشیا به ‏نصف قیمت داده، بقیه‌اش را هم به اقساط، خیلی‌ها هم که ماشین به نامشان شد قسط‌ها را هم نپرداختند. همین بذل و ‏بخشش‌ها باعث شد صدای خیلی‌های دیگر در بیاید، از همین نهادها و بنیادها. مثلا “بنیاد نهج‌البلاغه”، [که گفتند] ‏‏۵۰۰ دستگاه به‌اش بدهید آقا! دید که بدش نمی‌آید، گفت ۵۱۷ تا دیگر هم بدهید. بنیاد نهج البلاغه کی هست؟ علی ‏اکبر ناطق نوری، حسین دین‌پرور، معزی، عسگراولادی، رفیق دوست… یا مثلا می‌آیند می‌دهند به باشگاه ‏پرسپولیس. باشگاه پرسپولیس کیست؟ آقای عابدینی. ۲۰۰۰ دستگاه بهشان بدهید. بنیاد دیگری به نام “همگرایی ‏اندیشه”، کیست این بنیاد؟ آقای فلاحیان، آقای علم الهدی، آقای ‏X‏ و ‏Y، تعاونی وزارت کشور، ۲۰۰۰ دستگاه ‏‏[گرفتند آنها هم] … [یا] صنایع هوافضای وزارت دفاع، فلان قدر. موشک کروز، فلان قدر. حوصله خواندن ‏همه‌اش را ندارم، یک لیست ۳۰ تایی از اینها هستند که این ماشین‌ها را زیر قیمت به آنها واگذار کردند. کدام ‏ماشین‌ها؟ ماشین کارشناسی؟ نه، به اسم کارشناسی. شروعش با ماشین کارشناسی وارد شد، بعد ماشین صفر ‏کیلومتر می‌آوردند می‌دادند به آقایان، به اسم کارشناسی. جالب است که آن ۹-۸ میلیون را هم پول نقد نمی‌گرفتند ‏ها، از دم قسط. باز جالب است بدانید که چون اینها هم کار سرشان می‌شد، دو سه قسط را می‌دادند و بقیه‌اش را ‏نمی‌دادند.‏

 ‏[این طور بود که] مردم صدایشان درآمد، چطوری صدایشان درآمد؟ وقتی که ماشین‌های کارشناسی خواستند به ‏مردم بدهند. ماشین‌های دیگر را که به نام کارشناسی داده‌اند و رفته، چطوری به مردم بگویند ما هنوز ماشین ‏کارشناسی داریم[؟] نمی‌توانند بگویند. حالا ماشین کارشناسی و ماشین خراب را به عنوان صفر به مردم ‏می‌فروشند. حتما برای بعضی از شماها هم اتفاق افتاده که ماشین صفر خریده‌اید، اما هنوز راه نیفتاده‌اید اتفاقی ‏برای ماشین افتاده. نگاه می‌کنید می‌بینید داخلش چیزی شکسته یا بدنه‌اش آسیب دیده یا خط افتاده، ولی به آنها، ‏رئیس دفتر آقای ادبی، رئیس اداره فروش ایران خودرو، در بازرسی کل کشور اعتراف کرده بود که بله، آقای ‏ادبی ساعت ۸ شب به بنده گفته بود که این پرشیای صفر را ببر بده به آقای ‏X‏ معاون سازمان بازرسی کل کشور. ‏بعد صدایم کرده که یک برف‌پاک‌کن آن را بشکن، به عنوان ماشین کارشناسی می‌خواهد بدهد دیگر، یک برف‌پاک‌کن ‏نو هم بگذار در ماشینش.‏

 ببینید با مردم چطوری بازی می‌کنند. فساد اقتصادی تا کجا، اینقدر جسارت پیدا می‌کنند، با مردم بازی می‌کنند، تا ‏هرجا که دلشان می‌خواهد. مردم سر و صدایشان درآمد. حدود هزار و سیصد و خورده‌ای از این ماشین‌ها - که ‏آدمهایش آدمهایی بودند که پیگیر مطالباتشان بودند - می‌روند شکایت می‌کنند که به بازرسی کل کشور. سازمان ‏بازرسی کل کشور می‌گوید اهه، این همان‌هاست که ما گند زده‌ایم، حالا چکارش کنیم، پرونده را نه می‌توانیم بازش ‏بکنیم، نه می‌توانیم ببندیمش و بگوییم به ما ربطی ندارد. نمی‌شود، یکی دو تا نیستند که، حدود هزار وسید چهارصد ‏تا آدم ریخته‌اند آنجا. مجبور می‌شوند که پرونده را ادامه بدهند. آن کارشناس‌هایی که وسط کار بودند چیزی بهشان ‏نرسیده بود دیگر، نمی‌دانستند که قصه چیست. آنها پرونده را ادامه می‌دهند و می‌روند جلو و نهایتا به جایی ‏می‌رسد که همه مسائل رو می‌شود. تا به جایی می‌رسند که پرونده ماستمالی می‌شود و می‌رود.‏

 من در مقابل شهید باکری ها و شهید همت‌ها و شهید زین‌الدین‌ها و… مجبورم، نمی‌توانم سکوت کنم. [تشویق ‏حضار] آنها رفقای من بودند… به ما می‌‌گفتند راه شهدا را ادامه دهید، امام را هوایش را داشته باشید، نگذارید امام ‏تنها شود. ما چطوری می‌توانیم اینها را ببینیم و ساکت باشیم؟

 بخواهم وقت شما را با این موارد بگیرم، زیاد است. مثلا معدن ذغال سنگ طبس، دوازده تا از معادن در استان ‏خراسان توسط آقای واعظ طبسی. پرونده المکاسب مال پسر آقای واعظ طبسی [است].‏

 اینها همان‌طور که جناب آقای احمدی نژاد گفتند در طول ۱۶ سال گذشته، البته نمی‌خواهم بگویم در آن ۱۰ سال ‏اول نبوده، چون شواهد نشان می‌دهد که آن موقع هم اتفاقاتی افتاده، ولی عمده اتفاقات در ۱۶ سال دولت آقای ‏هاشمی و خاتمی بوده، و آقای احمدی نژاد گفتند اینها در این ۱۶ شانزده سال یک شبکه مافیایی فامیلی ایجاد کرده‌اند ‏و تنیده‌اند در هم، که پاره کردن این شبکه مفاسد خیلی سخت شده است.‏

 از هر زاویه ای بخواهیم به مفاسد اقتصادی بنگریم مصیبت بیشتری را خواهیم دید. اما رئیس جمهور در برخورد ‏با مفاسد اقتصادی با هیچ کس تعارف ندارد. وقتی گزارش‌هایی مبنی بر تخلف برادر ریس جمهور به عنوان ‏بازرس ویژه به رئیس جمهور می رسد، احمدی نژاد فوراً او را برکنار می‌کند که بعداً مشخص می‌شود این ‏گزارش‌ها بی‌پایه و اساس بوده است، که این اقدام رئیس‌جمهور می تواند امتیاز بزرگی برای ملت ایران باشد.‏

 احمدی نژاد می خواهد دست مفاسد اقتصادی را از امکانات دولتی کوتاه کند. در حال حاضر دولت به تنهایی به ‏مبارزه مفاسد اقتصادی برخاسته و هیچ کس دولت را حمایت نمی کند.‏

 در پرونده قاچاق کالا از فرودگاه پیام، قاچاقچی بزرگ فرودگاه پیام هزار و صد پرونده قاچاق کالا دارد، اما هنوز ‏موفق به بازداشتش نمی‌شویم، چرا که تحت‌الحمایه آقای ناطق نوری است. در مورد سلطان شکر و مافیای شکر هم ‏باید بگویم که آقای مدلل، داماد یکی از علمای بزرگ بوده است. مدلل با همکاری شخصی به نام محمدرضا یوسفی ‏اقدام به این کار می‌کردند که پس از رو شدن فعالیتشان حاضر شده بودند ۷۰۰ میلیارد تومان برای مختومه شدن ‏این پرونده بپردازند.‏

 در مورد قاچاق سیگار، اساسا تولید و قاچاق سیگار تولید توتون ایران را فلج کرده و کارگران این کارخانه‌ها را ‏بیکار کرده. ‏

 ‏[در پاسخ به سؤالی درباره سقوط هواپیمای شهید کاظمی] این پرونده را من بررسی نکرده‌ام، اما طبق آنچه از ‏شواهد پیداست، می‌توان ماجرا را عمدی داشت و دست یکی از سران وقت سپاه در آن دخیل بود. ما دو سقوط ‏هواپیما داشتیم. یکی شهید کاظمی و دیگری شهید دادمان. در مورد دادمان ماجرا عمدی بود، پرونده‌ای هزار ‏صفحه‌ای این را می‌گوید.‏

 البته تصادف و کشته شدن کریمی وزیر دادگستری سابق یک حادثه طبیعی بود. کریمی از جمله کسانی بود که در ‏مبارزه با مفاسد جدی بود اما در بعضی موارد خیلی زیاده‌روی می‌کرد، به طوری که ر قضیه خاک سرخ جزیره ‏هرمز بدون دلیل معدن را متوقف کرد به خاطر اینکه اعلام کردند این معدن وابسته به آیت الله خزعلی است که ‏مشخص شد چنین چیزی در کار نیست.‏

 درباره مفاسد اقتصادی آقای هاشمی رفسنجانی و خانواده‌اش هم، آن قدر مفاسد اقتصادی این خانواده زیاد است که ‏اصلاً قابل گفتن نیست. اما یکی از مفاسد اقتصادی این خانواده که میلیاردها دلار [بوده] از محل عدم پرداخت ‏عوارض به دولت [بوده و] پول را بالا کشیدند، واردات خودروی دِوو بود. یک سوم جزیره کیش، پارک جنگلی در ‏شمال [؟] را هم باید از دیگر مفاسد اقتصادی خانواده هاشمی بیان کرد.‏

 در حال حاضر اسطبل اسب های دختر هاشمی فقط روزی ۱۰۰ هزار تومان پول هندوانه‌هایی است که برای ‏اسب‌ها می ریزند. شرکت نفتی این خانواده به همراه عمه خانم یعنی خواهر هاشمی در کانادا هم که دیگر قابل ‏گفتن نیست.‏

 پسر وسطی هاشمی به نام مهدی که در سازمان مدیریت بهینه سوخت مدیریت می‌کرد، با استخدام زیباترین ‏دختران از آنها چه سوء استفاده‌هایی که نمی‌کرد و بعداً که فیلم از اتاق او کشف شد عمق کثیف‌کاری‌های او ‏مشخص شد…

 

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/6/13 کاتژمێر 11 بعد از ظهر |

ڕووناک شوانی
به‌ درێژایی مێژووی هونه‌ری گۆرانی کوردی ، ژن پێگه‌یه‌کی سه‌ره‌کی هه‌بووه‌ له‌ هۆنراوه‌ی گۆرانییه‌کان و به‌یته‌کانی حه‌یران و هۆره‌ و مه‌قامدا ، به‌ڵام به‌ چی شێوه‌یه‌ك؟ ئه‌ویشیان پرسیارێکه‌ و وه‌ڵامه‌که‌ی گه‌لێك ئاسته‌م نییه‌ گه‌ر بتوانین وه‌ک گوێگرێکی هوشیار گوێیان بۆ ڕادێرین و پله‌ و پایه‌ی ژنی تێدا هه‌ڵبسه‌نگێنین ، دیاره‌ ئه‌میشیان به‌ پێی سه‌رده‌م و ناوچه‌ گۆڕاوه‌ و ، گه‌لێک جیاواز بووه‌ ، من نامه‌وێ لێره‌دا بچمه‌ ناو ورده‌کاری ئه‌و بابه‌ته‌وه‌‌ و ئه‌وه‌یان داده‌نێم بۆ که‌سی پسپۆری ئه‌و بواره‌ . به‌ڵام ئه‌وه‌ی که‌‌ گرینگه‌ به‌لامه‌وه‌ و پێم باشه‌ لێره‌دا ئاماژه‌ی پێ بکه‌م ئه‌وه‌یه‌ که‌ کاتێك گۆرانی بێژێک وشه‌کانی *( کلمات ) یان هۆنراوه‌ی گۆرانییه‌که‌ی هه‌ڵده‌بژێرێت ڕێز بۆ هه‌ستی گوێگر ڕابگرێت به‌ هه‌ردوو ڕه‌گه‌زی ( ژن و پیاو ) و هه‌موو چین و توێژه‌کانییه‌وه‌ ، و بیر له‌ ناوه‌ڕۆکی گۆرانییه‌که‌ی بکاته‌وه‌ ئینجا بیداته‌ گوێی بیسه‌رانی .
بێوه‌ژنه‌ … بێوه‌ژنه‌
بێوه‌ژنه‌ ده‌ستی دووه‌
به‌دبه‌ختی ده‌ستی خه‌سووه‌
دوو حه‌فته‌ مێردی کردووه‌
ئه‌وه‌ی گوێی له‌م وشه‌ ڕیزکراوانه ئاست نزمه‌‌ بێت ، هه‌رگیز بڕوا ناکات که‌ ئه‌م وشه‌ ژه‌هراویانه‌ی که‌ دژ به‌ ژن به‌ گشتی وتراوه‌ ، گۆرانییه‌کی سه‌رده‌می ئینته‌رنێت و سه‌ده‌ی بیست و یه‌ک بێت ، و له‌ ستۆدیۆیه‌کی ئاماده‌کراو به‌ ته‌کنۆلۆژیای پێشکه‌وتوو و له‌ هه‌رێمێکدا تۆمار کرابێت که‌ بانگه‌شه‌ی نه‌هێشتنی توند و تیژی و سوکایه‌تی کردن به‌ ژن ده‌کات . گه‌لێک سه‌یرم له‌و ژنانه‌ دێت که‌ به‌ ئاوازی ئه‌م گۆرانییه‌ دووده‌سماڵه‌ ده‌کێشن و سه‌رچۆپی ده‌گرن و هه‌ڵپه‌رکێ گه‌رم ده‌که‌ن ، بێئه‌وه‌ی گوێ بگرن و بزانن ئاغای گۆرانی بێژ چی ئێژێ ، و چۆن بێحورمه‌تی به‌ ژنێک ده‌کات که‌ له‌وانه‌یه‌ هاوسه‌ره‌که‌ی نه‌مابێت ، ئه‌نفال کرابێت ، قاره‌مانێك بووبێت و له‌ سه‌نگه‌ری بیر و خه‌باتدا به‌ ده‌ستی دوژمنه‌که‌ی شه‌هید کرابێت ، یان له‌ به‌ر هه‌ر هۆیه‌ک بووبێت له‌ هاوسه‌ره‌که‌ی جیابووبێته‌وه‌ ، که‌ ئه‌مانه‌ هه‌موویان ده‌چنه‌ خانه‌ی ژیانی تایبه‌تی و له‌ پله‌ی هیچ مرۆڤێك که‌م ناکه‌نه‌وه‌ . ئه‌وه‌ی که‌ جێگه‌ی هه‌ڵوێسته‌گرتنه‌ ئه‌م گۆرانیبێژه‌ هاتووه‌ بێوه‌ژنی کردووه‌ به‌ کالایه‌کی ده‌ستی دوو (
second hand) ،که‌ ته‌نها دووحه‌فته‌یه‌ شووی کردووه‌ و خه‌سوویشی وه‌ک مرۆڤێکی دڕنده‌ وێنا کردووه‌ که‌ بۆته‌ هۆی به‌دبه‌ختی هاوڕه‌گه‌زێکی خۆی ، به‌ بێ بیرکردنه‌وه‌ له‌وه‌ی که‌ ئه‌م خه‌سووه‌ کڵۆڵه‌ ( ئیتر دایکی پیاوه‌که‌ بێت یان ژنه‌که‌ ) له‌وانه‌یه‌ به‌ هه‌زاران به‌دبه‌ختی وهه‌ژاری ئه‌و منداڵه‌ی به‌خێو کردووه‌ ، که‌چی ئه‌و ده‌مو چاوه‌ ناله‌باره‌ی پێدراوه‌ و به‌و شێوه‌ سووکه‌ وه‌سف کراوه‌ . دیاره‌ ئه‌مانه هه‌مووی له‌ ڕوانگه‌یه‌کی خێڵه‌کییانه‌وه‌ سه‌رچاوه‌یان گرتووه‌ و بۆ که‌مکردنه‌وه‌ له‌ ماهییه‌تی ژن وه‌کو مرۆڤێک به‌داخه‌وه‌ به‌و شێوه‌یه‌ به‌رجه‌سته‌ ده‌کرێنه‌وه‌ . له‌ کاتێکدا که‌ هونه‌رمه‌ندی هونه‌ری گۆرانی ڕه‌سه‌ن بۆ چڕینی هه‌ر گۆرانییه‌ک ئه‌و هۆنراوه‌ به‌رزه‌ ده‌کاته‌ ئامانج که‌ شایسته‌ی گوێگره‌که‌ی بێت و نه‌مری به‌ خۆی و هونه‌ره‌که‌ی ده‌به‌خشێت . ست فاتیمه‌ی مامۆستا عه‌لی مه‌ردان هه‌روه‌ک په‌یکه‌ره‌کانی یۆنان ، له‌ لوتکه‌دا له‌به‌رده‌م ئه‌م لافاوی گۆرانییه‌ نزمانه‌دا وه‌ستاوه‌ و ئێستایش جێگه‌ی سه‌رسامی هه‌موومانن چ له‌ هه‌ڵبژارده‌ی شیعره‌ به‌رزه‌که‌ی ( مامۆستای نه‌مر ئه‌حمه‌د هه‌ردی) و چ له‌ ئاواز و ئه‌دای گۆرانیه‌که‌دا که‌ ئێستایش به‌ ڕیزه‌وه‌ دووباره‌ ده‌کرێته‌وه‌ . ده‌یان هونه‌رمه‌ندی به‌ڕێزی دیکه‌ی بواری هونه‌ری گۆرانی کوردی ڕووحی شیعری شاعیرانی وه‌ک مامۆستا هێمن و گۆران و نالی‌ و بێکه‌س و شاعیرانی نوێخواز و ئه‌مڕۆیان له‌ گۆرانییه‌کانیاندا به‌ نه‌مری و به‌رز ڕاگرتووه‌ ، که‌ له‌ دێڕه‌کانیاندا به‌وپه‌ڕی ڕێزه‌وه‌ باس له‌ ژن ده‌کرێت .
شایانی باسه‌ له‌م ڕۆژانه‌دا عه‌زیزی وه‌یسی له‌ سه‌ردانێکیدا بۆ وڵاتی سوێد چه‌ند ئاهه‌نگێك ساز ده‌کات و ڕیکلامێکی باشی بۆ کراوه‌ ، من نازانم گه‌ر ئه‌م گۆرانییه‌ وه‌ربگێڕدرێته‌ سه‌ر زمانی سوێدی و زمانی ئه‌و وڵاته‌ ئه‌وروپاییانه‌ی که‌ به‌ڕێزی سه‌ردانیان ده‌کات ، ڕای بیسه‌رانی بیانی له‌به‌رامبه‌ر هونه‌ری کوردیدا چی ده‌بێت ؟؟ کاره‌ساته‌که‌ له‌وێدایه‌ ، که‌ له‌ شوێنێکدا بینیم به‌ هونه‌رمه‌ندی ڕه‌سه‌نی کورد ناوبراوه‌ ، واته‌ عه‌زیزی وه‌یسی به‌ گۆرانی بێوه‌ژنه‌وه‌ ، نوێنه‌رایه‌تی هونه‌ری ڕه‌سه‌نی کوردی ده‌کات !! له‌ کاتێکدا ده‌یان هونه‌رمه‌ندی به‌رز و ڕه‌سه‌نی کورد له‌ کوردستاندا هه‌ن که‌ له‌به‌ر ده‌ستکورتی ناتوانن هونه‌ره‌که‌ی خۆیان بگه‌یه‌ننه‌ گه‌لانی دنیا و کوردانی ده‌ره‌وه‌ی وڵات ، و به‌داخه‌وه‌ لایه‌نه‌ په‌یوه‌ندیداره‌کانیش ( وه‌ك وه‌زاره‌تی ڕۆشنبیری هه‌رێمی کوردستان) بۆی گرینگ نییه‌ که‌ ڕووی گه‌ش و پێشکه‌وتووی هونه‌ری گۆرانی کوردی بگه‌یه‌نێته‌ ڤیستیڤاڵه‌ هونه‌رییه‌ جیهانییه‌کان و به‌ دنیای ده‌ره‌وه‌ی بناسێنێت . له‌ لایه‌کی تریشه‌وه‌ هه‌قی وایه‌ لیژنه‌یه‌کی پسپۆر هه‌بێت بۆ هه‌ڵسه‌نگاندنی ئه‌و گۆرانییانه‌ی که‌ تۆمار ده‌کرێن ، به‌تایبه‌تی هۆنراوه‌ و داڕشتنه‌که‌ی که‌ پێویسته‌ ناوه‌ڕۆکه‌که‌ی دوور بێت له‌ سووکایه‌تی کردن به‌ مرۆڤه‌وه‌ و، هه‌روه‌ها ناوبانگی هونه‌رمه‌ند وه‌کو نوقڵ نه‌به‌خشرێته‌وه‌ و نه‌درێته‌ پاڵ هه‌موو که‌سێکه‌وه‌ ، چونکه‌ ئه‌و ناوه‌ قورسه‌ شایسته‌ی هه‌ر که‌سێک نییه‌ که‌ چوار گۆرانی تۆمار کردبێت و له‌ ئاهه‌نگ و هه‌ڵپه‌رکێکاندا به‌ گۆرانی سووکایه‌تی به‌ خه‌ڵک بکات . با ئێمه‌ی گوێگریش چیتر به‌ هه‌موو ئاوازێک هه‌ڵنه‌په‌ڕین و هینده‌ له‌ زاوا نه‌پاڕێینه‌وه‌ که‌ مه‌رد بێت و له‌به‌ر خاتری تێکنه‌چوونی ده‌سڕه‌ و شه‌ده‌ و شاییه‌ خۆشه‌که‌مان‌ له‌ بووکێ نه‌دات ، به‌ڵکو له‌به‌ر ئه‌وه‌ی بووکێێش مرۆڤه‌ و خاوه‌نی که‌رامه‌ته‌ و نابێت سووکایه‌تی پێبکرێت . هه‌ر لێره‌شه‌وه‌ داوا له‌ هه‌موو مرۆڤێکی خاوه‌ن هه‌ڵوێستی ئینسانی و ئازادیخواز ده‌که‌م که‌ له‌ جه‌ژنی عه‌زیزی وه‌یسیدا به‌شداری نه‌که‌ن تاوه‌کو داوای لێبوردن نه‌کات له‌ هه‌موو ژنان به‌ گشتی و ژنانی ته‌نیا و دایکان به‌ تایبه‌تی و هه‌روه‌ها ئه‌م گۆرانییه‌ نزمه‌ دووباره‌ نه‌کاته‌وه‌ و له‌ سیدییه‌که‌ی بیسڕێته‌وه‌ .


+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/6/13 کاتژمێر 9 بعد از ظهر |
له‌و رۆژه‌وه‌ بۆت باس کردووم

که‌ حه‌زت له‌ لێزمه‌ بارانه‌

وشه‌کانم بارانیه‌

له‌و ساوه‌ که‌ پێت گووتوم

حه‌زت له‌ سه‌وزای یه‌

هه‌رچی وشه‌م هه‌یه‌

کراسی سه‌وزیان له‌ به‌ره‌

ێیستا ره‌شه‌ با

په‌ره‌ستگه‌ی وشه‌ کانمی له‌ نێوان

باران و سه‌وزایی روخاند

وشه‌کانم به‌ فرمێسکی

چاوم ئه‌شۆم

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/6/11 کاتژمێر 1 قبل از ظهر |
پیاو سالاری له‌ کۆمه‌ڵگای ئێمه‌دا رێشاژۆ بووه‌.که‌ ته‌نانه‌ت ئه‌و شاعێرانه‌ی لایه‌نگری ئازادی ومافی

ژنانیشن نه‌یانتوانیوه‌خۆیان له‌ داوی پیاو سالاری رزگار که‌ن.

ئه‌مه ش چه‌ن به‌ڵگه‌!

هێمن:
ئه‌خته‌ر پێشمه‌رگه‌ی كۆڵنه‌ده‌ر!
ئه‌خته‌ر ئه‌ی گوڵی نێو سه‌نگه‌ر!
خوێنت ده‌تكێ له دمی خه‌نجه‌ر
ده‌گری به‌ری هێرشی ئه‌سكه‌ر
سێره‌ت گرت به‌و چاوه جوانه
له كه‌له‌كه‌ی ئه‌م بیژوانه
شه‌قت هه‌ڵدا له زێڕ و جل
تووڕت هه‌ڵدا كلدان و كل
توندت كرد پشتێنی شل
فیشه‌كدانت كردۆته مل
پساندت بازنه‌و پاوانه
ده‌ستت دا تفه‌نگ پیاوانه(2)

 

 

مه‌حوی:
هه‌ی له ژن كه‌متر، موعه‌تته‌ل بۆچی؟ نه‌یژه‌ن! لێده نه‌ی
ساقیا! ساقت شكێ، به‌س ڕابوه‌سته، بێنه مه‌ی(5)

موخلیس:
دنیا به‌ قه‌ده‌ری یه‌ک سه‌ره موو قه‌ده‌ری گه‌ر ئه‌بوو
قه‌ت نه‌یئه‌دا به گاور و قه‌ت نه‌یئه‌دا به‌ جوو
دنیا ژنێكه فاحیشه، شه‌یتانه واریسی

 


دڵدار:
ئه‌وه ژین نییه كه وه‌ک ژن بژیت
ئه‌بێ هه‌م ئازا و هه‌م مه‌زن بژیت(10)

دڵزار:
ڕاسته ئافره‌ت و جگه‌ره هه‌ردوو
سنگی پیاو ده‌كه‌ن شه‌كه‌ت و ماندوو
به‌ڵام پیاو تووتن داده‌گیرسێنێ
ئافره‌ت بێ په‌روا پیاو ده‌سووتێنێ(11)


حاجی قادری كۆیی:
ئه‌وانه‌ی موڵكی خۆیان كرده ده‌وڵه‌ت
وه‌كوو بت ده‌یپه‌رستن جه‌معی میلله‌ت
میسالی ئێوه بوون، یاخود وه‌كوو من
ئه‌وان بۆچی پیاون ئێمه وه‌ک ژن(4)


 

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/5/25 کاتژمێر 0 قبل از ظهر |

له‌ هه‌ر کوێ دونیا،کاتێک کێشه‌ێک وه‌ک گران بونی برنج دروست ئه‌ بێ  حکوومه‌ت ته‌وازۆنێک له‌ به‌ێن پێدانو داخوازیه‌کان پێک دێنێت .به‌ ڵام له‌ حکوومه‌تی ئیمام زه‌ مان به‌ پێچه ‌وانه‌ وه‌،   حکوومه‌ تیه ‌کان  وه‌

رۆژنامه‌کانی به‌ستراو به‌ ده‌وڵه ‌ت ئه‌‌وه‌نده‌ قسه‌ی قۆر ته‌حویلی خه‌ڵک ئه‌ده ‌ن که‌ له‌م شڵه‌ ژاویه ‌دا گیرو

گرفته‌ کانیان له‌ بیر‌ ئه‌چێته‌وه‌!

 

ده‌نگ و ره‌نگی کۆماری ئیسلامی: به‌ ڕاپۆرتی هه‌ واڵ نێران،کێشه‌ی که‌می وه‌ نه‌بوونی برنج له‌ ئامریکا

به‌ سه‌دان کوشته‌ وه‌ هه‌ زاران برینداری لێ که‌وته‌وه‌.

 

هه‌واڵ نێری فارس: سازمانی وڵاته‌ یه‌ک گرتوه‌ کان گرانی برنج له‌ ئورووپای مه‌ترسیدار زانی.

 

آیه‌ تولا مه‌کارمی شیرازی: خواردنی بن کڕ(ته‌ دیگ) له‌ لایه‌ن ژنانه‌ وه‌ به‌ بێ ئیزنی مێرده‌ که‌یان حه‌رامه‌.

 

مه‌جلیسی شورای ئیسلامی: ئه‌وڕۆ ته‌رحی غه‌ نی سازی برنج راگه‌ێندرا.

 

رۆژنامه‌یی که‌یهان: ئه‌وڕۆ خوێندکارانی به‌ سیجی له‌ به‌ر سه‌فاره‌تی تایله‌ند کۆبوونه‌وه‌و ناره‌زایه‌تی خۆیان

به‌رامبه‌ر به‌ گرانی برنجی تایله‌ندی  راگه‌ێاند.

 

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/5/21 کاتژمێر 0 قبل از ظهر |

له‌ ژێر که‌ پرێکی هه‌وریا

له‌ گه‌ڵ خۆر خه‌وتم

به‌ پێ که‌نین وتی:"ده‌سوتی."

پێ که‌ نیم وتم:"باکم نیه‌؟"

له‌ چاوی ئاگر ئه‌ باری

گێژو مات،ئه‌م بینی و نام بینی.

باوه‌شی ئاگرینی سه‌ر تا پامی داپۆشی

له‌ خۆم دوور ،نه‌ هێنی له‌ ئه‌و

ئه‌له‌رزیم

وتی:"ئه‌ترسی؟"

وتم:"من و ترس؟قه‌د!"

ته‌ نیا له‌ ترس ترسام.

له‌ سه‌ر تا پێ بووم به‌ ئاگر

بووم به‌ رۆشنایی ،درۆشامه‌وه‌

بووم به‌ خۆڵه‌ مێش

 زریان هاته‌ سه‌ر گیانم

په‌رۆشام

ئێستا هاو ده‌می بام

ده‌ وری دنیا ئه‌ گه‌ڕم

به‌ ڵام سه‌ر خۆشم

ئه‌ زانم ته‌نیا بووکی هه‌تاوم...

 

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/5/20 کاتژمێر 7 بعد از ظهر |

سال84محل کارم در مدرسه ای واقع در محله های فقیر نشین شهر بودم.اواخر اردیبهشت بودجدول حروف الفبای کلاس کامل شده بود.در یکی از روزهای آخرهفته به بچه های کلاس گفتم روزشنبه جشن حروف الفبا را در  کلاس برگزار میکنیم.شادی بچه ها همه کلاس را پر کرده بودهر کس چیزی میگفت و سوالی می پرسید.با کاغذهای رنگی کلاه درست کردیم هر کدام صدای اول اسم خود را روی کلاه خود نوشته بودند

یک سرود کردی هم حفظ کرده بودندتا با هم بخوانند همه کارهایمان را کرده بودیم ومنتظر آمدن روز شنبه بودیم.صبح روز شنبه که به حیاط مدرسه رسیدم چند نفر از دانش آموزانم به سویم دویدند،هر کدام چیزی می گفتند.یکی می گفت:فرزان مرده!  دیگری می گفت: خانم معلم فرزان تصادف کرده.

از میان آن صداهای کودکانه فقط صدای مرگ می آمد.با رفتن به اتاق دفتر وقتی چهره غمگین مدیر و معاون را دیدم،دانستم که مرگ فرزان واقعیت دارد.فرزان روز جمعه با پدر و مادر کارگرش برای کار چیدن توت فرنگی رفته بود،وقتی مقداری توت فرنگی برای فروش کنار جاده  آورده بود با ماشین تصادف کرده بود..پسر کوچولوی کلاس اول من رفته بود تا با چیدن توت فرنگی با آن دستان کوچکش سهمی

در فراهم آوردن نان سفره شان داشته باشد .

 

اگرمی گذاشتند

زندگی به سادگی

آفتاب به ما سلام می کرد

اگر می گذاشتند

صدای خنده کودکانه تو

واژه سیاست را

به سخره می گرفت

اگر می گذاشتند

پنجره های

رو به سیاست را می بستی

اگر می گذاشتند

لکه چرکین کودکان کار

را با بازی کودکانه

از رخ شهر می شستی

اگر می گذاشتند

مداد کوچک تو

با زبان مادریت سخن می گفت

اگر می گذاشتند

بوی باز شدن اولین گلهای

زندگی را حس می کردی

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/5/9 کاتژمێر 6 بعد از ظهر |

بنويسيد درد و رنج بخوانيد زندگي / نامه فرزاد کمانگر معلم و فعال حقوق بشر اعدامي به مناسبت روز معلم

 


آنکه از رگ و ريشه آموزگار است همه چيز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدي ميگيرد(نيچه)
به آن روزها فکر ميکنم ،
بايد معلم بچه هايي ميشدم که در کودکي درد و رنج بزرگسالي را به دوش ميکشيدند و در بزرگسالي آرزوهاي برآورده نشده کودکيشان را از فرزندانشان پنهان ميکردند ، معلم دختراني که با دستاني پر نقش و نگار سوي چشمشان را پاي دار قالي ميگذاشتند تا هنرشان زينت بخش خانه هاي ديگران باشد و مژده نان براي سفره خانواده .
معلم کودکاني که زاده رنج و درد بودند اما اميد و حرکت سرود جاري لبانشان بود ، کساني که سخت کوشي و سخاوت را از طبيعت به ارث برده بودند . آنها کسي را ميخواستند از جتس خودشان ، کسي که بوي خاک بدهد ، کسي که معني نابرابري و فقر را بداند ، رفيقي که همبازيشان شود و آرزوهايشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگريد . آنها يک دوست ، يک سنگ صبور ، يک هم راز ميخواستند که مثل خودشان بيقرار ساعتهاي مدرسه باشد کسي که به ماندن فکر کند نه رفتن .ديري نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلي ديدم که خيلي دير راه مکتبش را يافته بود .
کتابها را بستم که مبادا مرگ و نااميدي از لاي سطور سياهشان به حلقه شادي و دنياي آرزوهايشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و روياها ميسپرديم و با داستانهاي مختلف صفا ميکرديم . همراه با " ماهي سياه کوچولو " اين بار نه از راه "ارس" بلکه از مسير سيروان درياي زندگي و حقيقت را جستجو ميکرديم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " براي يافتن دوست به سفر ميرفتيم تا آنها لذت سفر را در رويا تجربه کنند و من با مردم بودن را در ميان آنها تمرين نمايم . هر داستاني را که ميخواندم نقش قهرمانانش را به آنها ميدادم غافل از اينکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگي خود بودند . هر روز براي چند ساعت ، رنج نابرابري ها و درد ناملايمات را پشت ديوارهاي مدرسه به دست فراموشي ميسپرديم و روبروي هم مينشستيم . گرمي کلاسمان بوي نان گرمي بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص  و سادگي " ميگذاشت و به مدرسه  مي آورد تا ظهر ، سير از ديدار هم ، کوچه هاي پر فراز و نشيب زندگي را براي انجام تکاليفمان بپيمائيم و تا فرداي ديدار هر کدام به دنبال مشق و تکليف زندگي پي راه خود ميرفتيم .
"کاوه" با آن جثه نحيف اما استوارش نهار نخورده به جاي پدر بيمارش چوپان ميشد و غروب هنگامي که گوسفندان را به روستا برميگرداند ، مادر با لبخندي به پيشواز نان آور خانه ميرفت تا خستگي کاوه و کرم طبيعت را برکت نام دهد و از پستانهاي گوسفندان بدوشد و براي فروش راهي شهر کند و کاوه سرمست از رضايت مادر لبخندي ميزد و به کيف مدرسه و تکاليف فرداهايش چشم ميدوخت و لبخند زيبايش رنگ ميباخت.
و ....  "ليلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهي که تا اعماق وجود فکر آدمي را براي جواب روياهايش جستجو ميکرد کيف مدرسه را که زمين ميگذاشت ، دوک نخ ريسي را برميداشت تا او هم کمکي کرده باشد به مادر ، براي يافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهاي کوچک و بزرگش در دست ميچرخاند تا ته اش باريک شود چون رشته هاي لطيف خيال او و باز دوک را ميچرخاند و ميچرخاند تا شايد روزي دنيا به کام او و مادر تنهايش بچرخد .
و ...  "فرياد" با ديدن تکه ابري به پشت بام خانه ميرفت و کاهگل آماده ميکرد تا مبادا چکه هاي باران قالي کهنه اشان را بي رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت يافته بود که همراه پدر پشت بام خانه هاي همه روستا را مرمت ميکرد تا چکه هاي باران مژده نان فردايشان باشد ، فقط گاهي ميماند از ميان سوز سرما و نان فردا براي باريدن باران و برف دعا کند يا نه .
و .... ياسر پس از مرگ پدر کار ميکرد تا جاي خالي او را پر کند و بتواند براي برادرش مداد رنگي و آبرنگ بخرد تا شايد آرزوي نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .
و ... ادريس غايب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باري بر دوش ، خوشحال از اينکه طبيعت او را از سفره گشاده اش نا اميد نکرده بود ، چند کيلو گياه براي فروش ميافت و به روستا بر ميگشت
و من نيز جريمه شده بودم تا هر روز بيقرار از نابرابريها و بيزار از آنچه تقدير و سرنوشت مي ناميدنش در برابرشان بايستم و بارقه هاي کم سوي اميد را در چشمانشان به نظاره بنشينم ، در برابر کاوه سرم را به زير مي انداختم و دفترش را از زير صورت آفتاب خورده اش که روي آن به خواب رفته بود بيرون ميکشيدم و زير ديکته نانوشته اش مينوشتم "چوپان کوچولو بيست هم براي تو کم است " و در کنار ليلا شرمنده از خستگي ديروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست ميگرفتم تا لطافت دست فرشته اي را لمس کنم و قبل از اينکه حرفي بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت ميکردم ، و در کنار ادريس ، عاصي از تکليف دوباره فردايش دستان تاول زده او را مينگريستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم ميدوختم و او از رفتن بهار غمگين ميشد و من از رنگ پريده او .
و امروز با يک دنيا غرور ، خوشحالي ، بغض ، حسرت و کوله باري از خاطرات تلخ و شيرين به آن روزها فکرميکنم . روز معلم بود که گرانبهاترين هديه هاي زندگيم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگي ام دريافت نمودم ؛ ليلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادريس ، دو کيلو کنگر ، دسترنج يکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهي ، ندا ، يک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و  ياسر يک نقاشي
و براي اينکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنيم قرار شد که آرزوهايشان را با مدادهاي رنگين نقاشي کننند .
کاوه در حالي که به پدرش فکر ميکرد بيمارستاني کشيد و زيرش نوشت اين بيمارستان مجاني همه بيمارهاي فقير دنيا را مداوا ميکند .
" فرياد " که هميشه آسماني صاف و بدون ابر نقاشي ميکرد تا ديگر دست و پاي کسي يخ نزند دوباره آسماني کشيد و تا ميتوانست خانه هاي زيبا و کوچک بر آن نقاشي کرد و زيرش نوشت اين خانه ها براي کساني است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمين نيست که کوچک باشد و مجبور باشيم براي زندگي روي آن پول بدهيم در آسمان براي همه جا هست و من باز هم ميتوانم در آن خانه بکشم .
فرشته هم که هميشه براي خودش و خواهرهايش برادري کوچک نقاشي ميکرد اينبار به او گفتم که فرشته دنيا را از نو نقاشي کن بدون اينکه کسي تو را بخاطر دختر بودنت کم نبيند ، تو را مثل خودت و با خودت ببيند و او يک عالمه عروسک دخترانه کشيد که بدور دنيا دست گرفته اند و ميخواندند و ياسر مثل هميشه آرزوي پدرش را نقاشي ميکرد يک وانت آبي رنگ تا شايد در رويا پدرش کول بري نکند و قرار شد ياسر نيز سرزمينمان را از نو نقاشي کند بدون فقر و نابرابري ، بدون اينکه کول برهاي بانه ، سردشت ، مريوان و کامياران مجبور شودند براي جابجايي 10 کيلو چاي براي دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او يک منظره زيبا از طبعيت کشيد که مردم مشغول کارند و زير آن نوشت " کاش ديگر مرگ به کمين نان نمي نشست " .

فرزاد کمانگر
فرعي 5 زندان رجائي شهر کرج - 8/2/87


- کول بران کساني هستند که براي مزد ناچيزي کالاي قاچاق را رو روي کول خود حمل ميکند . سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمينهاي نيروي انتظامي ، سرما و تصادفات جاده اي جان خود را از دست ميدهند.

فعالان حقوق بشر در ايران

 

 

 

 

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/5/1 کاتژمێر 1 بعد از ظهر |

گه‌رلێمان گه ڕابان،په‌نجه‌ره‌کانی فێرگه‌مان رو به‌ هه‌تاو ئه‌کرده‌وه‌،گه‌ر لێمان گه‌ڕابان،قوتابیه‌کانمان سڵاویان له‌ خۆر ئه‌کرد.گه‌رلێمان گه‌ڕابان،له‌ ئاسمانی ئازادیا،ئه‌ندیشه‌ بچووکه‌کانمان فێری،هه‌ڵفڕین ئه‌کرد.گه‌ر لێمان گه‌ڕابان به‌ گه‌چی سپی،شه‌وی نه‌زانینمان ،ئه‌سپارده‌ به‌یانی زانین،گه‌ر لێمان گه‌ڕابان...

فه‌رزاد! سبه‌ی قوتابیه‌کانت زیاتر له‌ رۆژانی‌تر دلته‌نگتن،هه‌مو چاوه‌ڕێن رۆژێک له‌ قوتابخانه‌ بتبیننه‌وه‌

فه‌رزاد!حوکمی سێداره‌ دانی تۆ،حوکمی به‌ستنی رووناهیه‌و ئاوه‌ڵا کردنی تاریکی

فه‌رزاد!حوکمی سێداره‌ دانی تۆ،حوکمی راکشانی ده‌ستێکی ڕه‌شه‌ به‌ سه‌ر هه‌ورێکی بارانی

 

 

+نووسراوه‌له‌لایه‌ن روژین له 2008/4/30 کاتژمێر 6 بعد از ظهر |